سفارش تبلیغ
صبا ویژن

Amin

این وبلاگ برای انواع مطالب ساخته شده از دوستان عزیز خواهشمندم که صبور باشید و مارو با معرفی وبلاگمون به دیگران یاری کنید😊

سخته:)

به نام خدا

این دفعه میخوایم در مورد یک مسئله خوب و سخت صحبت کنیم چیزی که بیانش هم تقریبا سخته...

ما میدونیم هممون یک سختی هایی رو از جلوی چشممون میگذرونیم و حتی تجربیات تلخی بدست میاریم که ممکنه خیلی بهمون فشار بیاد...

در مسائل روزمره یا کاری که انجام میدیم از این قبیل موارد خیلی کم پیش میاد مثل از دست دادن اموال، مشاجره با دوستان، دعواها و قهرهایی بر سر برخی مسائل مادی که اکثرش عادیه و مثال بارز اون دعوا سر اموال متوفی هستش که بعضی به انحصار وراثت و این چیزا میکشه...

بگذریم...

ولی بعضی مسئله ها هستن که فراتر از یک چیز عادی هست مثل اتفاقاتی که توی قسمت های حساس زندگیمون میفته و خیلی تعیین کنندست مثلا انتخاب رشته یا وارد شدن به موضوعات مهم خانوادگی که جنبه مشورتی داره و...

این نوع موضوع های مهم علاوه بر اینکه نیاز به درک متقابل داره و باید همراه درک، همدردی و همدلی باشه، نیاز داره که ما کارایی مثل چیزهایی که برامون میگن رو انجام بدیم- خیلی کوتاه -تا بفهمیم چی میشه(اصطلاحا میگن خودتو بزاری جای طرف)...

خوب باز هم یکمی بریم توی بطن ماجرا و چیزی که مورد بحثه رو ریزترش کنیم...

بحث های کوتاه مثل خرید ماشین یا شراکت در یک کار و یا سرکار رفتن بحث خیلی مهمی نیست...نهایتا یک هفته خیلی درگیر موضوع میشیم و بعدش میزاریمش کنار و خیلی سخت نیست چون؛ ممکنه قبلا در موقعیت قرار گرفته باشیم یا حداقل خودمون خیلی درگیرش نباشیم و بتونیم بهتر همدردی و همدلی رو انجام بدیم...یک جورایی ما خارج از قضیه ایم و بهتر میتونیم تصمیم بگیریم یا راهنمایی کنیم یا مشاوره بدیم...

اما بحث های عاطفی مثل مسائل زناشویی که میشه یا حتی مشاجره های سخت و سنگین بین خواهر و برادرها همگی سختی های خاص خودش رو داره و اگر کمی بروز تر نگاه کنیم(با توجه به تغییرات جامعه)، میبینیم مسئله جدیدی بنام دوستی بین دختر و پسر که عامل اصلی بلوغ عاطفی هر دو جنس هست هم وارد میشه که خودش سخت تر از هر سختی هست...

این موضوع دوستی بین دختر و پسر از خیلی وقت پیش بوده و نمیتونیم انکارش کنیم...مثلا در قدیم دختر خاله و پسرخاله ای باهم به دنیا میان و سالهای متوالی پیش هم بزرگ میشن و پدر و مادر ها هم از همون بچگی میگن اینا مال هم هستن و غیره...خوب بعضی موفق و خوشبخت میشدن ولی بعضی نه و بهم نمیرسیدن و می انداختن گردن قسمت...

حالا همون روابط با یک یا چند تغییر اساسی توی کل جامعه گسترش پیدا کرد و خیلی ها گفتن جنگ نرم و اینا که بهتره بهش کاری نگیریم...

پسر و دختری همدیگه رو دیدن، باهم آشنا شدن، حسی بین اونها شکل گرفت، پسر از خشونتش کاسته شد و کمی محبتش بیشتر شد، دختر یک مقداری کمتر احساسی میشه و با فکرش هم تصمیم میگیره(اینها یک رابطه درست رو تشکیل میده)، کمی برنامه ریزی میکنن برای آینده و مثلا میگن: "درس بخونیم من فلان بشم شماهم ب همان بشی بعدش کار پیدا کنم و انشاالله اگر خدا خواست باهم ازدواج کنیم."

خلاصه اونها محبت بینشون بیشتر میشه روز به روز و از آخر عاشق هم میشن...میگذره و میگذره یکدفعه بنا به دلایلی یک دوری موقت بینشون ایجاد میشه...به عنوان مثال همین کرونا...

بعدش اشخاصی مثل دوستان و رفقایی که با هر دو جنس در ارتباط هستن میگن ولش کن یا فراموشش کن دیگه نمی بینیش و...

یک جورایی همش ناامیدی تزریق میکنن...خلاصه هی راست میرن چپ میرن میگن فراموشش کن از دل اون بنده خدا خبر ندارن که چی به چیه و چی میگذره توی دلش(همدردی و همدلی نمیکنن به دلایل مختلف)، به جاش همش تکرار میکنن ک فلانه و بهمانه...

اما بعد

از یک طرف دختران سرزمین ما با محدودیت هایی روبرو هستن و از طرفی پسران هم کمی محدودیت دارن و وقتی مسئله ای مثل کرونا اون هارو از هم دور میکنه و راه ارتباطیشون محدوده افکار مختلفی سراغ پسر و دختر میره ولی باعث نمیشه که ذره ای از برنامه هاشون کوتاه بیان مگر اینکه یک چیز کاملا عجیب و غریب باعث بشه برنامه هاشون بهم بریزه.

خب! معمولا میگن افراد عاشق خوب میتونن همدیگه رو آروم کنن ولی وقتی ذهن دو طرف درگیره باید چیکار کرد؟(نظراتتون رو بگید ممنون میشم)

من میگم در اینطور مواقع پسر بیشتر باید عملکرد مثبت نشون بده و امیدواری بده اما بعضی مواقع اون کار رو درست نمیتونه انجام بده و بعضی حرف ها به قولی حالش رو میگیره...فقط هم چون ذهنش درگیر میشه!

خوب اولین سوال اینه که اگر از دستش بدم چی میشه؟:(

جوابش معمولا اینه: نمیتونم دووم بیارم(و جدا هم نمیتونه اگر از ته دل دوستش داشته باشه طرفش رو)

جواب منم همینه فقط یکمی هیجانش بیشتره..."مرگ"

خلاصه برای همین موفقیت امکان پذیر نیست...حداقل تا وقتی که خودش رو به جای طرفش(عشقش) نزاره اصلا نمیتونه آرومش کنه و این یکی از سخت ترین قسمت هاست؛ چون ذهن خودش بدجور درگیره...

فقط و فقط باید بتونه با خودش کلنجار بره و امیدوار باشه که میتونه یک روزی مجدد بدون هیچ تغییری- که اون روز خیلی هم دور نیست -شخصی که بهش دل بسته و بدون اون نمیتونه دووم بیاره رو ببینه...

اونجا اگر بتونه خودش رو درست کنه قطعا میتونه شخصی که باهاش وارد رابطه شده رو هم آروم کنه و درستش کنه...

برای اینکه ما گفتیم "هرکاری رو که گفته شده بهش رو برای درک بیشتر انجام بده" هم ما نمیگیم هرکاری رو انجام بده چون ممکنه خوب نباشه اما چند لحظه فقط و فقط با دقت تمام به اون کار فکر کنه تا بتونه قشنگ درک کنه چیشده...اونجا اگر درک عمیقی کرد و به عمق موضوع پی برد میتونه با کمی جلو و عقب رفتن و فکر کردن به راهکار های مختلف و بعضی اوقات" فقط بعضی اوقات "مشورت با دوستان و اشخاصی که میشناسه و با تجربه ان، راهکار های خیلی خوبی برای آروم کردن هم صحبتی که بهش آرامش میداده پیدا کنه...

اگر شما راهکاری دارید خوشحال میشم در میون بزارید تا هممون بتونیم استفاده کنیم البته اگر امکان پذیر باشه...

تشکر برای خوندن این وب

99/02/31

ساعت: 12:09

طاعات و عباداتتون قبول باشه:)


بحران...

بسم الله الرحمن الرحیم

یک روزی یک بنده خدایی بهم گفت اصلا فک نکن چون سنت کمه یا زیاده یک کاری برات زوده یا دیر برو انجامش بده وقتی دیدی توانایی انجام دادنش رو داری...
مسئله ای که امروزه و توی این چند سالی که بنده یکمی اومدم به اجتماع خیلی مشاهده کردم و میکنم اینه که مثلا در رسانه های اجتماعی میگن قبل از 20 سالگی فلان کارها رو میکنیم ولی بعد از 20 سالگی رفتار های متفاوت داریم.
یا مثلا چیزی که تازگی خیلی رواج پیدا کرده استدلالی به نام قبل و بعد 30 سالگی هست خوب یک فردی توانایی اون رو داشته که پیش از اینکه به سن 30 سالگی برسه اون کار رو بکنه.
با یک مثال راحت تر میتونیم بعضی چیزها رو توجیح کنیم و شرح بدیم به این چند مثال دقت کنید:
- قبل از 30 سالگی دوستان شما جدید هستند و شما دوست و رفیق ثابت ندارید.
- موسیقی یا آهنگ هایی که پیش از سن سی سالگی گوش میدهید ثابت نیستند ولی از سی سالگی به بعد ترجیح میدهید که فقط آهنگ های قدیمی تر را گوش کنید.
- قبل از سی سالگی کار درست و حسابی ای ندارید و در آمدتان بدون مدیریت خرج میشود.
- قبل از سی سالگی...
خوب حالا چند مثال هم میتونیم بزنیم ک نقض میکنه اینها رو.
قبل از نشون دادن بعضی از نمونه ها بگم که دید این افراد و یا روانشناس ها کلی هست و یک جورایی 100% افراد جامعه رو باهم یکی میکنن یعنی اینکه مثلا اون فردی که در 20 سالگی مستقل شده رو با اونی که 20 سالگی دستش تو جیب پدرش بوده یکی میکنن.
شاید بگید بی ربط بود ولی این دید رو ما اگر در نظر بگیریم خیلی از جاها به مشکل میخوریم مثلا در تفکرات دو فرد با سن استقلالی متفاوت،شباهت تقریبا صفره.
خوب حالا به این چند نمونه دقت کنید تا ببینیم نقض میشه یا نه؟!
? پسری که از 18 سالگی به دلیل مشکلات مالی پدر باید خودش کار و تحصیل میکرده و زندگی تشکیل میداده(به 20 سالگی نرسیده چه برسه به 30)
? دختری که قبل از سن قانونی(سن استقلال در ایران 18 سالگی است) ازدواج کرده.(به خواسته یا ناخواسته بودنش کاری نداریم اون خودش یک بحث مفصل داره)
? فرد مهاجری که به ایران یا یک کشور دیگه مراجعه کرده(چه قانونی چه غیر قانونی)
? پسری که در 33 سالگی کار پیدا کرده.
? دختری 20 ساله که افسردگی گرفته و تازه درمان شده.
اینها همگی مواردی هستند که خیلی تفاوت ایجاد میکنند مثلا یک پسر 18 ساله وقتی به 30 سالگی میرسه طوری مدیریت مالیش قوی شده و تجربه بدست آورده که اگر پسری میداشت که 18 سالش بود کمکش میکرد موفق تر از خودش بشه...
حالا ببینید آهنگ گوش کردن و کارای دیگش چطور میتونه باشه قضاوت با شما...
ولی منم نظرم رو میگم منتظر نظرات شما هستیم.
نظر من اینه که سن مهم نیست رشد و بلوغ مغز در رابطه با مسائل مختلفه که باعث میشه ما تفکرات مختلف داشته باشیم. مسائل اخلاقی،رفتاری،اجتماعی،اقتصادی،سیاسی،اعتقادی،عاطفی،عقلانی و... همه و همه در دوران های مختلف کامل میشن حالا یکی شروع بلوغ عقلانیش(که کل اینها رو زیر مجموعه میکنه بعضی اوقات) از 14 سالگی شروع میشه و یکی هم نه مثلا در 20 سالگی به قول قدیمیا میفهمه دو دوتا چهارتا یعنی چی!!!
امیدوارم مطلب مفید بوده باشه و سعی کنیم دیگه سن رو برای خودمون بحران نکنیم مثل بحران 15 تا 18 یا بحران 30 یا 40،50،60 سالگی هیچکدوم منطقی نیست و استفاده نکنیم ازش.