سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ANFD

این وبلاگ برای انواع مطالب ساخته شده از دوستان عزیز خواهشمندم که صبور باشید و مارو با معرفی وبلاگمون به دیگران یاری کنید😊

بی مقدمه:)

    نظر

به نام خدا

دوباره بی مقدمه...

بی مقدمه ها را دوست دارم میدانی؟!

شاید بگویند دیوانه ایم؛افسرده ایم یا درمانده ایم.

برایمان نباید مهم باشد چون ما ماییم و دیگران دیگران...

چرا میگویند این حرف ها را؟

ممکن است که غمی که در دل ماست در دل آنها نباشد یا غم آنها بزرگتر از ما باشد شاید هم تجربیات آنها این را میگوید که تفکرات ما افسرده یا دیوانه وار اند.مهم این است که تو بتوانی با قدرت هرچه تمام تر به آنها بفهمانی که چیزی نیستند در برابر رویاهایت.

چیزی ندارند برای گفتن و اظهار نظر در غم هایت

چاره ای ندارند جز یاوه گویی و چرند سازی برای تو چون حسودند و از قدیم گفته اند:

حسود هرگز نیاسود...

مراقب چشم زخم ها باش.

مهمانی میگیری و کسی که چشمش شور است حرفی میزند و دریغ از یک ماشاالله گفتن...

ماشاالله هم نه بزنم به تخته...

شخصی هم هست که اعتقادات خاص خودش را دارد حتی طوری است که به مقدسات تو یا اطرافیانت هم توهین میکند...

اما تو یاد داشته باش که به اعتقادات هیچکس توهین نکنی

شاید خوانندگان این متن هم بگویند پاک عقلش را از داده کسی که این را نوشته اما من میگویم:

من منم شخصی که مختص خودم با تفکرات خودم و نوع آفرینش خودم و روحی که پروردگارم درونم دمیده زندگی میکنم دلم سخت و سفت است غم هایم برایم تجربه است و کسی که با من خوب باشد میتواند از تجربیات هرچند کم من استفاده کند و با من مشورت خوب بگیرد. آن هم که خوب نیست به درک مهم آنهایی اند که کنارم هستند.

هرکس دلش غمی دارد و اندازه دلش متفاوت پس هرکه برای من حرفی بزند ارزشش برایم از سنگ کف خیابان هم کمتر است.خدا با من است پس غمی ندارم...

پایان


اگر یک وقتی اتفاق افتاد فقط...

به نام خدا

بنظرم متن ایندفعه رو باید بدون هیچ تعارفی با زبون خودمونی نوشت چون زبون رسمی و جلسه ای نه به نویسنده میاد نه به خواننده و به نظرم با زبون خودمونی حس بهتر منتقل میشه.

بحث های مختلفی ذهن انسان رو در بر میگیره وقتایی که تنهاست و فکر میکنه یا با اشخاصی صحبت میکنه یا یاد قدیماش میفته و... سوالاتی براش ایجاد میشه که ممکنه خیلی ها رو اذیت کنه.

موضوعی که ذهن من رو بخاطر بعضی دلایل درگیر کرد باعث شد این متن تو ذهنم به وجود بیاد.اصولا مرد و زن مکمل همدیگه ان و زن مرد رو از لحاظ عاطفی تامین میکنه و مرد هم زن رو از لحاظ امنیتی و قدرتی کاملش میکنه. 

این پروسه رو خود خدا آفریده پس میشه گفت که ما درونش دخیل نیستیم و یک قانون طبیعیه.اما از قدیم گفتن یک دست صدا نداره یعنی چی؟!یعنی اینکه اگر چندین مرد یا چندین زن دست به دست هم بدن میتونن دیگری رو شکستش بدن.

همیشه مردم میترسن که زن مورد تجاوز قرار بگیره اما هیچی بعید نیست که مرد هم مورد تجاوز قرار بگیره. توی داستان های قدیم هم مثال هاش هست که مردی به تله می افتاده و بعدش با درایت خودش رو نجات میداده و بهترین میشده اگر اشتباه نکنم مثل رجبعلی خیاط که خودش رو در چاه فاضلاب میندازه و از دست اون زن فرار میکنه و بعد خوشبوترین فرد دوره خودش میشه و دارای قدرت های ماورایی میشه.

توی دوره زمونه ما از این کارا بیشتر و راحت تر اتفاق می افته متاسفانه. از دختر خانم هایی که متاسفانه متاسفانه یا گولشون میزنن و زود گول میخورن بگیرین تا آقا پسر هایی که به طور ناخواسته به جایی برده میشن یا در محل کار یا جایی که برای یادگیری چیزی میرن مورد تجاوز قرار بگیرن. نه کسی میفهمه معمولا نه کسی میتونه کاری بگیره چون پاسخ اکثرا "به تو چه خونه خودمه؛ مال خودمه؛ دوست دارم؛ پولشو میدم؛ تو نمیخاد دایه دلسوز تر از مادر بشی و..." رو به بقیه میدن.

خلاصه حالا فرض کنین یک فرد معمولی(یک آقا) داره توی خیابون راه میره و بعد یک ماشین با چند تا زن یکدفعه وای میسته جلوش و میان میندازنش تو ماشین اونم از همه جا بیخبر بدبخت میبرنش توی یک خونه یا خرابه یا همونجایی که کار میکنن توی یک جای خلوت پسره لختش میکنن هم پولاشو میگیرن ازش هم ازش سو استفاده جنسی میکنن و هم تهدیدش میکنن اگر بری شکایت کنی میکشیمت و از این چرندیات و نمیدونن جرم خودشون بیشتر میشه.

مخلص کلام حالا بزنه و خدا کمک اون پسر بکنه و موقعیتش پیش بیاد و هم بشه تماس بگیره با کسی و هم بشه جایی که بردنش رو بفهمه. بنظرم اگر اون فرد متعهد(من به متاهل میگم متعهد چون یک عهد و پیمان واقعی تعهده نه تاهل یا اهل بودن) باشه بهتره زنگ بزنه همسرش تا چندین نفر از اعضای خانواده به همراه پلیس اگر شد بیان و نجاتش بدن.اگراون پسر مجرد باشه و هیچ نوع تعهدی(به قول امروزیا سینگل خالص) نداشته باشه بهتره به پدرش زنگ بزنه تا نجاتش بدن.حالا فرض کنید یکی که متعهده گیر بیفته یا نه فقط بحثش رو با همسرش در میون بزاره که "عزیزم اگر یک روزی همچین چیزی بشه چیکار میکنی؟"زن یکدفعه وا میره:( بهم میریزه اول میپرسه و نگاه میکنه ببینه سالمه یا نه بعدش درگیر میشه و کلی فکر و خیال ذهنش رو درگیر خودش میکنه. چرا؟!چون مرد خونش؛ مرد زندگیش؛ کسی که مثل یک کوه بهش تکیه داده؛ داره از چیزی میگه که امثال خودش میتونن کوهش رو نابود کنن. اونقدری بهم میریزه که همه فکر و ذکرش میشه اون مسئله و میگه: "باید هرطور شده یک راهی پیدا کنم که نتونه کسی بهش حتی به چشم بد نگاه کنه" (ناگفته نماند که غیرت زن و مرد نمیشناسه کسانی که سن بیشتری دارن بهتر متوجه میشن که اگر آقایون هم بخوان با یک خانم دست بدن همسرشون خیلی خیلی جدی وارد میشه و جلوی این کار رو میگیره)باز راه رو میخواد پیدا کنه میگه: "نکنه موفق نشم:( نکنه کاریش کردن روش نمیشه بهم بگه. نکنه اتفاقی افتاده نمیخواد بگه. و..."باز دوباره فرض کنید اون آقا یکبار دیگه هم همچین موضوعی رو در دوران کودکی داشته ولی به لطف خدا تونسته از زیر بار مسئله در بره و خودش رو نجات بده(منظور از کودکی سنین تازه به بلوغ رسیدن هست).خوب دیگه بدتر...خانم با خودش بیشتر فکر میکنه و میگه نکنه قبلا که اینطوری شده همچین چیزی بوده و حالا میخواد بگه و هزار فکر بد و بدتر که هی بیشتر بهم میریزش.اما بنظر من درسته که چندتا خانم باهم متحد شدن تا غرور و آبروی یک مرد رو له کنن اما؛ وقتی اتحاد واقعی بین کسایی که تعهد بستن "مرد و زنی که بهم علاقه دارن" محکم باشه هزاران زن یا هزاران مرد هم اگر باشن اونها موفق میشن که از اون مخمصه نجات پیدا کنن. اگر مخالفین باید بگم که اشتباهه کارتون. با اینکه نظرات مورد احترام اند ولی بنظر بنده اشتباهه.اصل ماجرا اینه که آقا وقتی زنگ زد خانم بلا فاصله با تمام سرعت اشخاصی که نزدیکتر و راحت تره رو خبر میکنه تا خودشو برسونه به مردش و نجاتش بده و اگر به خدا توکل داشته باشه قطعا موفقه.مطلب آخر:درسته که مرد همه جوره به زن کمک میکنه اما اینطوری اگر باشه تمام روابط یک طرفه بوده هست و خواهد بود.مرد هم هرچقدر قوی باشه به یک کمک دست نیاز داره تا از پشت خنجر نخوره بهش.الکی نیست که میگن مرد و زن مکمل همدیگه اند.انشاالله برای هیچکسی (به قول قدیمیا کافر نبینه برای مسلمونم نیاره خدا) این اتفاق نیفته اما اگر خدایی نکرده افتاد با حفظ خونسردی فقط متحد بمونن اونایی که متعهدن یا اونایی که با پدرشون و دیگران هماهنگ کردن. این کلید موفقیته. خانم ها آقایون هرچقدر بیشتر نگران بشین و بترسین؛ بیشتر به سرتون میاد. پس نترسین و محکم با مشکلات و ترس هاتون روبرو بشید.با آرزوی موفقیت خدانگهدار.


برف یک عاشقانه سرد:)

""بسم الله الرحمن الرحیم""
در داستان های قدیم ایران باستان از زمستان به آمدن ننه سرما و آوردن برف های پنبه ای اش آورده اند.
بارش برف این روز ها که زمستان است و بهمن ماه و چله بزرگ که برای بچه ها و پدر و مادرها و زوج ها خیلی لذت بخش است.
نگاهی که به بارش برف می اندازیم میبینیم اول از خیس کردن زمین شروع میکند یعنی اول برای آمدن به روی زمین جایگاهی که به اون تعلق دارد را ذره ذره گرم و نرم میکند. بعد کمی صبر میکند و در همان لحظه های خیس شدن میگذارد جا بیفتد آنجایی که برای خود آماده کرده است اصطلاحا مانند غذایی که برای خوش طعم و خوش عطر بودنش میگذاریم مدتی روی گاز با شعله کم بپزد و لعاب بیندازد. وقتی که سردتر شد زمین و خواست برف رویش ننشیند، برف شروع میکند به بغل کردن زمین و مینشیند سرجایی که آماده کرده.اتصالی نیمه محکم با زمین میزند و صبر میکند تا کامل تمام اعضایش به زمین برسند. بعد که اجزایش به زمین رسیدند با همکاری ابرها و باد و آسمان صاف با یک سردی استخوان سوز گرمای محبتش را به زمین نشان میدهد و اتصالی بسیار محکم از یخ با زمین میزند. حال دیگر این دو برای مدتی که زنده اند(زندگی زمین هر بار تازه میشود یعنی هر ماه یا هرفصل زندگی ای جدید و پس از هر اتفاقی میمیرد و دوباره زمینی متولد میشود.)باهم هستند و از یکدیگر جدا نمیشوند. انسان ها با راه رفتن روی برف هایی که در اصل زمینش متعلق به برف هاست اما آنها آن زمین را متصرف شده اند، فشارهای سنگینی به برف و زمین وارد میکنند. اوایل کمی درد میکشند اما روز بعد که می آیی و نگاهی به ردپای انسان می اندازی میبینی اتصال بین برف و زمین تبدیل به یخی صاف و صیغلی یا ناهموار و متراکم شده است. هرکسی از روی آن بی احتیاط رد بشود و بخواهد فشار بیشتری به یخ و زمین بیاورد زمین میخورد یا اینکه پاهایش پیچ میخورد و درد میگیرد. قدری صبر میکنیم؛چتد روز بعد میبینیم هرچه بیشتر به یخ و زمین فشار می آوریم آنها پر شورتر سفت و متراکم یا صیغلی میشوند.چه از این بهتر؟!
اما عمر آنها کفاف نمیدهد و میدانند هردو فانی اند و باید بروند. با این حال ناامید نیستند و چنان کار میکنند که گویی همین حالا میخواهند بروند و چنان باهم صمیمی اند که گمان میکنی سالهای سال باهم خواهند بود.
خورشید با لطافت آنها را پیر میکند طوری که یخ برای بقای زمینش آب میشود و آب میشود. بعضی اوقات آفتاب با بیرحمی و تابش مستقیم آنقدر سریع برف را آب میکند که وقتی روی یخ راه میروند صدای خورد شدن یخ هایی که آنقدر محکم بودند را،میتوان با بلندی هرچه تمام تر شنید.
کم کم با کوچک تر شدن یخ و برف ها زمین هم آثار پیری خود را با خشک شدنش به برف نشان میدهد و میگوید: بدون تو من هم دوام نمی آورم.
این قضیه آنقدر رخ میدهد که ما تشییع جنازه آنها را با بخار شدن آب ها و ترک برداشتن قسمت هایی از سنگ یا آسفالت یا گِل شدن خاک میبینیم. تشییع با شکوهی است همه چیز دست به دست هم میدهد تا با شکوه هرچه تمام تر برگزار شود.
و برف و زمین همزمان باهم میمیرند....
خدا میداند در آن دنیا چه لذتی با یکدیگر میبرند و چه تحسینی میشوند توسط دیگران و به عشق آنها افتخار میشود!!!
به راستی که برف زیباست و برای همین است که کودکان و نوجوانان و حتی جوانان و بزرگسالان از بارش آن لذت میبرند و ذوق میکنند و به شادی و برف بازی میپردازند. پس هر موقع که برف می آید بهتر آن است که با دیگران که شادند ماهم به شادی بپردازیم و در دل خود از خدایمان سپاسگزاری کنیم.
.
.
زندگی برف و زمین مانند یک زندگی عاشقانه و پر محبت و واقعی است.
اول برف جایش را گرم و نرم میکند زمین هم با محبت او را می پذیرد یعنی اول مرد و زن یکدیگر را میبینند و برای آشنایی باهم هم صحبت میشوند. بعد با کمک آسمان و ابر و باد برف زمین را محکم در آغوش میگیرد بدان معنا که با کمک گرفتن از تجربه دیگران افراد تلاش میکنند وابستگی و عشق به یکدیگر را به درستی مورد آزمون قرار دهند و یک رابطه عاشقانه واقعی را آغاز کنند. بعد از مدتی انسان از روی آنها رد میشود یعنی بعد از چندین ماه مشکلات به سراغ آنها می اید تا آنها را آزمایش کند و ببیند چقدر متحد اند و دوام می آورند چون اگر دقت کنید بعضی اوقات برف به کف کفش ها میچسبد و به گوشه ای پرتاب میشود و این مصداقی از، از هم گسستگی زندگی عاشقانه است که ناخواسته و با توجه به حرف دیگران اینگونه میشود.
پس از گذشت از این مرحله و گذشت یک روز و سر زدن به محلی که رد پای انسان رویش گذاشته شده میبینیم برف تبدیل به یخ شده و یا متراکم یا صاف و صیغلی است اینگونه از آن برداشت میشود که آنها یا علاوه بر ضربه های لفظی ای که از مردم خورده اند ضربه فیزیکی هم خورده و متراکم شده و اثراتش قابل مشاهده است یا صاف صیغلی اما سفت اند که اگر کسی بی احتیاط بخواهد دوباره ضربه ای مانند قبل به آنها بزند ایندفعه آنها هستند که فرد را زمین میزنند و استحکام خود را در برابر مشکلات به او نشان میدهند.
مدتی بعد خورشید می آید و رابطه محکم بین آنها را کم کم و به تدریج گسسته میکند برای یکی سوزان و برای دیگری با لطافت و زیبایی تعبیری که از آن میشود این است؛ تا فرزند آنها به دنیا می آید اول با کلی خوشحالی و ذوق بیشتر به هم عشق می ورزند اما پس از مدتی احساس پیری کرده و فرزندشان بخاطر خرج هایی که دارد تا حدودی آنها را تحت فشار می گذارد و خورشید میتواند تا چندین فرزند باشد اما، خورشید سوزان فرزندان ناخلفی هستند که پدر و مادر را بسیار عذاب میدهند و ممکن است کاری کنند پدر و مادر آرزوی مرگ خویش را بکنند و دسته دیگر فرزندان خلف و خوب هستند که باعث افتخار پدر و مادرند و با کارهایشان باعث میشوند که پدر و مادر با تمام لذت در کنار یکدیگر و با حضور فرزندشان پیر شوند.
با کمی آب شدن برف زمین هم با ترک برداشتن قسمت هایی میگوید: ((بدون تو نمیتوانم.)) یعنی وقتی که کمی یکی از زوج ها در پیری کسالت پیدا میکند و مریض میشود دیگری هم مریض شده یا غمگین میشود و با غم خود میفهماند که بدون دیگیری نمیتواند زندگی کند.
در آخر هم همه برف آب میشود و مراسم تشییع با شکوهی برگزار میشود و زمین هم ترک بر میدارد کامل(در همان قسمت که با برف شریک بوده) و او هم میمیرد. برداشتی که میشود این است که یکی از دو عاشق میمیرد و فرزندان با تمام تلاش سعی میکنند مراسم با شکوهی برپا کنند و تلاش همگان یعنی میزان محبتی که دیگران از آن کسی که مرده دیده اند و به پاس زحماتش و احترام به او در مراسم عزاداریش شرکت کرده اند. پس از مدتی دوام آوردن عاشقی که تنها مانده، او هم دوام نمی آورد و به پیش معشوقش می شتابد.از این رو هر دو به جهان دیگر میروند و دیگران آنها را به خاطر عشقی که داشته اند و دارند تحسین میکنند و از عشق آنها و دیدن عشق ورزیدنشان لذت می برند.
به راستی که عشق معجزه است و معجزه ها میکند.
به قول دوستمان:
عشق اگر دارد سرنوشت                 گویمش باشد وفادار و زیبا سرشت
یک سرش باشد هوای لاله زار                 آن سرش باشد دوای هر کارِ زار
ای دریغا از هرچه بوده ناخلف                     لااقل بهتر بماند آنکه بوده در هدف
به چه خوب این یکی فرزند خلف       آسمانش آبی و یادش گرامی باد؛ در لحظه کف!
امیدوارم از این وبلاگ لذت برده باشید.
متشکرم از وقتی که برای مطالعه آن گذاشتید.
خدانگهدار
چهارم بهمن ماه 1398


تحلیل آهنگ شب

بسم الله الرحمن الرحیم
تحلیلی کوتاه بر آهنگ زیبای شب
ما به صورت بیت به بیت یا قطعه به قطعه ای که خواننده خوانده این شعر را به زبان ساده و خودمانی تحلیل میکنیم.
متن آهنگ اول می آید و پس از آن در زیرش معنی آن.(در جاهایی استثنائاً این قاعده رعایت نشده است)
شرح:
سفر،نمیروم دگر تو را
ندارم آنقدر ز ما
فقط رهی است
که مانده پشت سر ببر
مرا ز خاطرت نرفت اگر
ای از من بی خبر
"دیگر به جایی نمیروم چون تو را ندارم چون از ما فقط آنقدر راه مانده در پشت سرمان که تو هم مرا از یادت نبردی با اینکه ممکن بود از من بی خبر باشی"
شب چرا میکشد مرا
"چرا اینقدر شب کشنده و دردناک برایم میگذرد"
تو نشسته ای کجای ماجرا
"تو در بین این همه ماجرای شب چکار میکنی که قصد کشتنم را کرده ای"
من چنان گریه میکنم
که خدا بغل کند مگر مرا
"من فقط با گریه کردن میتوانم شب را صبح کنم و میدانم در بین این گریه ها خداست که مرا بغل میکند تا با آرامش شب را صبح کنم"
عمر همه لحظه وداع است
"تمام دوره زندگانی ما لحظه وداع برای رفتن است"
و صدای پایت آخرین صداست
"ولی صدای پای تو که در حال رفتن هستی(خواهی بود) آخرین صدایی خواهد بود که من میشنوم(خواهم شنید)."
ای گریه های بعد از این
خاطرم نمانده شهر من کجاست
"ای گریه های من!!آنقدر از چشمان من جاری شده اید که پس از این دیگر نخواهم دانست شهر من در کجا قرار دارد(آنقدر در خانه مانده ام و با کسی ملاقات نکرده ام که دیگر شهرم را نمیشناسم)"
.
.
صبح رفتن است،این تن من است
هجرتت مرده بر شانه بردن است
"هنگامه رفتن است و این تن درمانده من است هجرت(رفتن) تو همانند اشخاصی است که تن مرده مرا بر شانه خود حمل میکند"
این یقین،مثل مرگ با تو روشن است
"این حقیقت همانند حقیقت مرگ و زندگی برای تو روشن و دلیل منطقی ای است"
شب...
.
..
...
از این شعر برداشتی که داشته ام این است که:
چون کاملا واضح است این شعر عاشقانه است میتوان فهمید که هنگام ترک کردن و رفتن و جداشدن دو عاشق از یکدیگر کاملا شکستگی در آنها حس میشود.
گرچه بیشتر عشق های امروزی یک طرفه است و فقط یکی از طرفین دچار شکستگی میشوند اما با فرض اینکه عشقی کمیاب و جالب یافت میشود میتوان فهمید جدایی آنها از یکدیگر روح آنها را اول میکشد و از بین میبرد و به تدریج جسم آنها را از بین میبرد گرچه بیشتر آنها بخاطر فشار بسیار بالایی که به روح آنها آمده و فکرشان درگیر است خودکشی را به ماندن و عذاب کشیدن ترجیح میدهند.
امید است در کشورمان دیگر چنین اتفاقی را گزارش نکنند و تمام عشق های واقعی به یکدیگر برسند.
از مطالعه این وبلاگ بسیار سپاسگزارم آهنگی که در مورد آن نوشتیم در بخش پخش آنلاین وبلاگ موجود است و خواننده آن آرمان گرشاسبی از گروه چارتار است.
امیدوارم از این وب لذت برده باشید.
به امید دیدار?


دل است دیگر:)

ای دل
جانی بگیری و بدانی جانم در دست اوست ک او را خدا برایم فرستاده
کجا یاران رفته بازگردند؟!
هان؟مگر آنکه مهربانی اش زبان زد بود و رفت بازگشت؟
ای خدا امتحانم کرده ای سخت هم کرده ای ابراهیم هم اینگونه امتحان نشد
مگر کم چیزی است؟
شکرت را بگویم که دستم را گرفتی تا امتحانت را رد کنم
به آن عزتت قسم به قرآنت قسم خورده بودم که انجامش میدهم و میدانی انجامش میدادم...

فکرش هم مرا بهم ریخت...نگاه های ملتمسانه مادرم را که دیدم خودم بر خودم فحشی دادم و گفتم لعنت بر تو خاک بر زبانت چرا گفتی اعصابت خورد است؟:"(...دعایی که در چشمان مظلومانه خواهرم بود...کامل معلوم بود فهمیده اند خبری است...تعریق در زمستان آخر؟!صورت سرخ و دستان داغ؟!تب هم که بکنی حالیت نمیشود داغی اما ایندفعه...!چه بگویم...گذشت دیگرشکرت ک جفتمان را نجات دادم./
گذشت و گذشت...هنوز هم شوکه بودم...چرا آخر؟درست است ما عجولیم اما حق بده که پدرم داشت در می آمدپدر گفتم...شانسم گرفت ک در خانه نبود...وگرنه معلوم نبود چه میکرد برایم...میدانستم ببیند حالم را بزور میبردم دوچرخه سواری یا ماشین را میداد و میگفت: برو پسرم هرگونه که دلت خنک میشود برو...فقط برو تا خالی شوی...برو تا ببینم این تب تو قطع شده...برو اگرهم اتفاقی افتاد باهم برایمان اتفاق می افتد ...گور بابای ماشین و دوچرخه فقط حالت بهتر شود...نمی آیی اشکال ندارد بیا برویم راه برو...نمیگویی اشکال ندارد برو کمی اشک بریزاصلا برو حرم...می آیی برویم؟..آخر این عجله چه میکند؟چه حرفی بود که ما را اینگونه کرد؟زودتر برهان مارا از این الم شنگه...(پارت2)
آهی کشیدی و پیرم را سوزاندی صلاحم را میخواستی اما چگونه بود این صلاح خواستنت؟به قیمت جانت؟که قبل از تو عزرائیل بیاید سراغ خودم؟عجیب استتو از چه میترسیدی؟از اینکه خورد شدنم را ببینی؟شیشه عمرم دست توست...تا آنرا نشکنی نمیتوانی خورد شدن واقعی ام را ببینی...در دستانت کمی این شیشه لغزید اینگونه شدم...حالا ببین اگر بیفتد و بشکند چه میشود...الهی نیاورد برای هیچکس حتی کافرش...دیدی چگونه شکستم؟

از پشت این قاب مستطیلی فقط کمی کلمات و شکلک ها تراوش میکند اما آن روز شانه هایم خود به خود میلرزید...مانند چانه کودکی مظلوم که ناگهان میزند زیر گریه..

شنیده ای میگویند با حال غمگین سر به بالین بگذاری سر سپید میکنی؟من با تمام این احوالات به خاطر تو هم که شده بود این غم را چند لحظه فقط چند لحظه دور کردم و درازی کشیدم اما خواب؟!نه؛نه خواب محال بود؛هرچه کردم خواب نیامد به چشمانم؛هنوز هم نمی آید.بزور میبندم چشمان را مگر اینکه خوابش ببرد و به امید حال بهتر تو بیدار شود..(پارت سه)

هیییییییی وایییی

تنفس در آن روز مانند کشیدن سمی ترین گاز جهان به سینه بود تا در لحظه فاتحه ریه ها را بخواند به قدری شوکه بودم که حتی به خودم هم اعتماد نداشتم.میترسیدم پا به چهار چوب در اصلی بگذارم و پاهایم دست خودم نباشد و 20 پله مرا با ضربه به سرم بدرقه کنند:) (پارت چهار)

اشک هم که میدانی نمی آید:(

به تو گفتم گله کن...نگفتم؟چرا نکردی و سر خود تصمیم گرفتی؟آخر این رسمش بود نامرد؟درست است نامهربانی زیاد به تو کردم اما اینقدر هم بد نبودم باورکن....

جمع کردی جمع کردی جمع کردی تا یکدفعه پیرم را بسوزانی و مادرم را به عزایم بنشانی بعد هم خودت برایم غصه بخوری؟آخر مگر میتوانم به جایت زندگی کنم؟آخر بعد از تو مگر میشود با دیگری بود؟آخر نامرد دلت می آید تنهایم بگذاری و با وعده دادن اینکه روحت در کنارم است مرا تسکین دهی و بگویی آنگونه همیشه باهم هستیم:"(؟

با وعده دادن اینکه می آیی به خوابم و باهم صحبت میکنیم من آرام میشدم یا دیگر به من نمیگفتند دیوانه شده؟

به قول خواننده:

بد کردی با دلم...چیزی نمونده توی دلم...هرچی دیدم خندیدم و هی به روت نیاوردم ک نگی وسواسه:(:)

خلاصه بگویم عزیز من دوستت دارم:)

گذشت و رفت حرف اول و آخر این است که من بدون تو دوام نمی آورم ای آرام جان پس بمان.


بحران...

بسم الله الرحمن الرحیم

یک روزی یک بنده خدایی بهم گفت اصلا فک نکن چون سنت کمه یا زیاده یک کاری برات زوده یا دیر برو انجامش بده وقتی دیدی توانایی انجام دادنش رو داری...
مسئله ای که امروزه و توی این چند سالی که بنده یکمی اومدم به اجتماع خیلی مشاهده کردم و میکنم اینه که مثلا در رسانه های اجتماعی میگن قبل از 20 سالگی فلان کارها رو میکنیم ولی بعد از 20 سالگی رفتار های متفاوت داریم.
یا مثلا چیزی که تازگی خیلی رواج پیدا کرده استدلالی به نام قبل و بعد 30 سالگی هست خوب یک فردی توانایی اون رو داشته که پیش از اینکه به سن 30 سالگی برسه اون کار رو بکنه.
با یک مثال راحت تر میتونیم بعضی چیزها رو توجیح کنیم و شرح بدیم به این چند مثال دقت کنید:
- قبل از 30 سالگی دوستان شما جدید هستند و شما دوست و رفیق ثابت ندارید.
- موسیقی یا آهنگ هایی که پیش از سن سی سالگی گوش میدهید ثابت نیستند ولی از سی سالگی به بعد ترجیح میدهید که فقط آهنگ های قدیمی تر را گوش کنید.
- قبل از سی سالگی کار درست و حسابی ای ندارید و در آمدتان بدون مدیریت خرج میشود.
- قبل از سی سالگی...
خوب حالا چند مثال هم میتونیم بزنیم ک نقض میکنه اینها رو.
قبل از نشون دادن بعضی از نمونه ها بگم که دید این افراد و یا روانشناس ها کلی هست و یک جورایی 100% افراد جامعه رو باهم یکی میکنن یعنی اینکه مثلا اون فردی که در 20 سالگی مستقل شده رو با اونی که 20 سالگی دستش تو جیب پدرش بوده یکی میکنن.
شاید بگید بی ربط بود ولی این دید رو ما اگر در نظر بگیریم خیلی از جاها به مشکل میخوریم مثلا در تفکرات دو فرد با سن استقلالی متفاوت،شباهت تقریبا صفره.
خوب حالا به این چند نمونه دقت کنید تا ببینیم نقض میشه یا نه؟!
? پسری که از 18 سالگی به دلیل مشکلات مالی پدر باید خودش کار و تحصیل میکرده و زندگی تشکیل میداده(به 20 سالگی نرسیده چه برسه به 30)
? دختری که قبل از سن قانونی(سن استقلال در ایران 18 سالگی است) ازدواج کرده.(به خواسته یا ناخواسته بودنش کاری نداریم اون خودش یک بحث مفصل داره)
? فرد مهاجری که به ایران یا یک کشور دیگه مراجعه کرده(چه قانونی چه غیر قانونی)
? پسری که در 33 سالگی کار پیدا کرده.
? دختری 20 ساله که افسردگی گرفته و تازه درمان شده.
اینها همگی مواردی هستند که خیلی تفاوت ایجاد میکنند مثلا یک پسر 18 ساله وقتی به 30 سالگی میرسه طوری مدیریت مالیش قوی شده و تجربه بدست آورده که اگر پسری میداشت که 18 سالش بود کمکش میکرد موفق تر از خودش بشه...
حالا ببینید آهنگ گوش کردن و کارای دیگش چطور میتونه باشه قضاوت با شما...
ولی منم نظرم رو میگم منتظر نظرات شما هستیم.
نظر من اینه که سن مهم نیست رشد و بلوغ مغز در رابطه با مسائل مختلفه که باعث میشه ما تفکرات مختلف داشته باشیم. مسائل اخلاقی،رفتاری،اجتماعی،اقتصادی،سیاسی،اعتقادی،عاطفی،عقلانی و... همه و همه در دوران های مختلف کامل میشن حالا یکی شروع بلوغ عقلانیش(که کل اینها رو زیر مجموعه میکنه بعضی اوقات) از 14 سالگی شروع میشه و یکی هم نه مثلا در 20 سالگی به قول قدیمیا میفهمه دو دوتا چهارتا یعنی چی!!!
امیدوارم مطلب مفید بوده باشه و سعی کنیم دیگه سن رو برای خودمون بحران نکنیم مثل بحران 15 تا 18 یا بحران 30 یا 40،50،60 سالگی هیچکدوم منطقی نیست و استفاده نکنیم ازش.


........

زندگی گر چمدانی است که خواهی ببریش
پس چرا عالَمی را شیفته خود میکنی،دل بردیش
من نگویم که دنیا جاویدان است اما
خودکشی راه آن نیست که دل بستی به آن ای جانا
این خطرها را چرا از برای ترقی نکنی؟
پرش از پنجره را من بلدم یاد میکنی؟
بر سلاح گرم بزن یک لگدی
آن شقیقه نباشد نیازش تا که کنی خود سَقَطی
ترس نباشد گیرنده این راه تو
غم مده راه که چمدان یک کلیشه در فکر توست
قبل رفتن نباشد نیازی به بد دهنی
راه آن این است که باشد در بین هم چند سخنی
ارّه کوته نظر کوته کار
نتواند کوته کند الماس زیبایی چون تو حتی پرکار
گر که سیگار بخواهد بُکُنَد هر خطری
جرأت نزدیکی دودش به تو ندارد در صد قدمی
گرچه سیگار بِکَنَد ریشه دل را با دودی غلیظ
این نباشد رسم رفاقت ای جان من،هستی عزیز
تو عزیزی بر من و بر همگان
گرچه بودند کسانی که بد کردند اما نباشند همگان
تو نباشی سیگار ما ای عزیز
تو همانی شمعدانی گلدان مایی ای عزیز
تو خرابی و من خراب تر ز تو
قسمتی که بخواهیم میکشیم زحمت آوار تو
در رهت گر نفس هم بِبُرَد
این نباشد اشکال اگر در رهت جان هم بِبُرَد
دیگران را ندارم کاری ولی
در رهت جان بدهم،پا به خطرها بنهم،چه باکی داری؟
تو فقط باش و مرا ذره ذره ریزم کن
ارّه ام باش و هرچه خواهی کوتاهم کن
تو سیگارم باش و مرا در دود خود خوب غرق کن
تو که میدانی معتاد توام پس داغم کن
آنگه که دم از خودکشی ات تو میزنی
مطمئن باش قبل آن من مرده ام که تو چنین حرفی میزنی
باز آ و بیا تا باهم این چمدان ها را خالی کنیم
اینگونه میتوانیم با دست خود حالمان را عالی کنیم
با چنین چیزی میتوان عشقی نمود
یکدیگر را از حال خود خبری نمود
نمی گذاریم اینگونه کسی غمگین کند دل هایمان
گر بخواهد نزدیک شود حالش زار است با کارمان
دست در دست هم پیش میرویم
با خدا قدرتی داریم که زورمند میرویم
آدمی در اسم خود و آه و دَم است
اما ناامیدی نیست راه آن زندگی هم دَرهم است
در ناامیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
ANFD
98/07/24