سفارش تبلیغ
صبا ویژن

Amin

این وبلاگ برای انواع مطالب ساخته شده از دوستان عزیز خواهشمندم که صبور باشید و مارو با معرفی وبلاگمون به دیگران یاری کنید🌹...

سخته:)

به نام خدا

این دفعه میخوایم در مورد یک مسئله خوب و سخت صحبت کنیم چیزی که بیانش هم تقریبا سخته...

ما میدونیم هممون یک سختی هایی رو از جلوی چشممون میگذرونیم و حتی تجربیات تلخی بدست میاریم که ممکنه خیلی بهمون فشار بیاد...

در مسائل روزمره یا کاری که انجام میدیم از این قبیل موارد خیلی کم پیش میاد مثل از دست دادن اموال، مشاجره با دوستان، دعواها و قهرهایی بر سر برخی مسائل مادی که اکثرش عادیه و مثال بارز اون دعوا سر اموال متوفی هستش که بعضی به انحصار وراثت و این چیزا میکشه...

بگذریم...

ولی بعضی مسئله ها هستن که فراتر از یک چیز عادی هست مثل اتفاقاتی که توی قسمت های حساس زندگیمون میفته و خیلی تعیین کنندست مثلا انتخاب رشته یا وارد شدن به موضوعات مهم خانوادگی که جنبه مشورتی داره و...

این نوع موضوع های مهم علاوه بر اینکه نیاز به درک متقابل داره و باید همراه درک، همدردی و همدلی باشه، نیاز داره که ما کارایی مثل چیزهایی که برامون میگن رو انجام بدیم- خیلی کوتاه -تا بفهمیم چی میشه(اصطلاحا میگن خودتو بزاری جای طرف)...

خوب باز هم یکمی بریم توی بطن ماجرا و چیزی که مورد بحثه رو ریزترش کنیم...

بحث های کوتاه مثل خرید ماشین یا شراکت در یک کار و یا سرکار رفتن بحث خیلی مهمی نیست...نهایتا یک هفته خیلی درگیر موضوع میشیم و بعدش میزاریمش کنار و خیلی سخت نیست چون؛ ممکنه قبلا در موقعیت قرار گرفته باشیم یا حداقل خودمون خیلی درگیرش نباشیم و بتونیم بهتر همدردی و همدلی رو انجام بدیم...یک جورایی ما خارج از قضیه ایم و بهتر میتونیم تصمیم بگیریم یا راهنمایی کنیم یا مشاوره بدیم...

اما بحث های عاطفی مثل مسائل زناشویی که میشه یا حتی مشاجره های سخت و سنگین بین خواهر و برادرها همگی سختی های خاص خودش رو داره و اگر کمی بروز تر نگاه کنیم(با توجه به تغییرات جامعه)، میبینیم مسئله جدیدی بنام دوستی بین دختر و پسر که عامل اصلی بلوغ عاطفی هر دو جنس هست هم وارد میشه که خودش سخت تر از هر سختی هست...

این موضوع دوستی بین دختر و پسر از خیلی وقت پیش بوده و نمیتونیم انکارش کنیم...مثلا در قدیم دختر خاله و پسرخاله ای باهم به دنیا میان و سالهای متوالی پیش هم بزرگ میشن و پدر و مادر ها هم از همون بچگی میگن اینا مال هم هستن و غیره...خوب بعضی موفق و خوشبخت میشدن ولی بعضی نه و بهم نمیرسیدن و می انداختن گردن قسمت...

حالا همون روابط با یک یا چند تغییر اساسی توی کل جامعه گسترش پیدا کرد و خیلی ها گفتن جنگ نرم و اینا که بهتره بهش کاری نگیریم...

پسر و دختری همدیگه رو دیدن، باهم آشنا شدن، حسی بین اونها شکل گرفت، پسر از خشونتش کاسته شد و کمی محبتش بیشتر شد، دختر یک مقداری کمتر احساسی میشه و با فکرش هم تصمیم میگیره(اینها یک رابطه درست رو تشکیل میده)، کمی برنامه ریزی میکنن برای آینده و مثلا میگن: "درس بخونیم من فلان بشم شماهم ب همان بشی بعدش کار پیدا کنم و انشاالله اگر خدا خواست باهم ازدواج کنیم."

خلاصه اونها محبت بینشون بیشتر میشه روز به روز و از آخر عاشق هم میشن...میگذره و میگذره یکدفعه بنا به دلایلی یک دوری موقت بینشون ایجاد میشه...به عنوان مثال همین کرونا...

بعدش اشخاصی مثل دوستان و رفقایی که با هر دو جنس در ارتباط هستن میگن ولش کن یا فراموشش کن دیگه نمی بینیش و...

یک جورایی همش ناامیدی تزریق میکنن...خلاصه هی راست میرن چپ میرن میگن فراموشش کن از دل اون بنده خدا خبر ندارن که چی به چیه و چی میگذره توی دلش(همدردی و همدلی نمیکنن به دلایل مختلف)، به جاش همش تکرار میکنن ک فلانه و بهمانه...

اما بعد

از یک طرف دختران سرزمین ما با محدودیت هایی روبرو هستن و از طرفی پسران هم کمی محدودیت دارن و وقتی مسئله ای مثل کرونا اون هارو از هم دور میکنه و راه ارتباطیشون محدوده افکار مختلفی سراغ پسر و دختر میره ولی باعث نمیشه که ذره ای از برنامه هاشون کوتاه بیان مگر اینکه یک چیز کاملا عجیب و غریب باعث بشه برنامه هاشون بهم بریزه.

خب! معمولا میگن افراد عاشق خوب میتونن همدیگه رو آروم کنن ولی وقتی ذهن دو طرف درگیره باید چیکار کرد؟(نظراتتون رو بگید ممنون میشم)

من میگم در اینطور مواقع پسر بیشتر باید عملکرد مثبت نشون بده و امیدواری بده اما بعضی مواقع اون کار رو درست نمیتونه انجام بده و بعضی حرف ها به قولی حالش رو میگیره...فقط هم چون ذهنش درگیر میشه!

خوب اولین سوال اینه که اگر از دستش بدم چی میشه؟:(

جوابش معمولا اینه: نمیتونم دووم بیارم(و جدا هم نمیتونه اگر از ته دل دوستش داشته باشه طرفش رو)

جواب منم همینه فقط یکمی هیجانش بیشتره..."مرگ"

خلاصه برای همین موفقیت امکان پذیر نیست...حداقل تا وقتی که خودش رو به جای طرفش(عشقش) نزاره اصلا نمیتونه آرومش کنه و این یکی از سخت ترین قسمت هاست؛ چون ذهن خودش بدجور درگیره...

فقط و فقط باید بتونه با خودش کلنجار بره و امیدوار باشه که میتونه یک روزی مجدد بدون هیچ تغییری- که اون روز خیلی هم دور نیست -شخصی که بهش دل بسته و بدون اون نمیتونه دووم بیاره رو ببینه...

اونجا اگر بتونه خودش رو درست کنه قطعا میتونه شخصی که باهاش وارد رابطه شده رو هم آروم کنه و درستش کنه...

برای اینکه ما گفتیم "هرکاری رو که گفته شده بهش رو برای درک بیشتر انجام بده" هم ما نمیگیم هرکاری رو انجام بده چون ممکنه خوب نباشه اما چند لحظه فقط و فقط با دقت تمام به اون کار فکر کنه تا بتونه قشنگ درک کنه چیشده...اونجا اگر درک عمیقی کرد و به عمق موضوع پی برد میتونه با کمی جلو و عقب رفتن و فکر کردن به راهکار های مختلف و بعضی اوقات" فقط بعضی اوقات "مشورت با دوستان و اشخاصی که میشناسه و با تجربه ان، راهکار های خیلی خوبی برای آروم کردن هم صحبتی که بهش آرامش میداده پیدا کنه...

اگر شما راهکاری دارید خوشحال میشم در میون بزارید تا هممون بتونیم استفاده کنیم البته اگر امکان پذیر باشه...

تشکر برای خوندن این وب

99/02/31

ساعت: 12:09

طاعات و عباداتتون قبول باشه:)


شب با معنی متفاوت:)

به نام خدا

نمیدونم کی این متن رو میخونه یا حتی ازش کپی میکنه

اما مهم نیست امیدوارم فقط مفید باشه.

و بعد....

شب به کشنده بودن معروفه

اما به سازنده بودن هم شناخته میشه

مثلا ممکنه شنیده باشین که فردی با تلاش شبانه روزی تونست موفق بشه در کل شب خیلیا رو میکشه اما من رو ساخت مثل همین الان که دارم تایپ میکنم و ساعت 2 شبه

جوون بودن سخته اما جوونی کردن سخت تر...

دوره های مختلف رو میگذرونی تا به جوونی برسی

اما خام یا پخته بودنت خیلی شرطه

اینکه طوری تربیت بشی که بتونی روی پای خودت بایستی یا اینکه نه؛ همش آویزون این و اون باشی!

ببینید بحث پسر و دختری هم نداره این جوونی..مثال بارز زیاد داریم...مثلا یک جوونی که دختره همش آویزون مادر بد بختشه و یا آویزون رفیقاشه ولی یکی دیگه فقط مادرش به عنوان راهنماست براش و میتونه محکم رو پای خودش بایسته

خلاصه بعضی هم ممکنه پدر و مادرشون از اول فقط راهنما باشن یعنی از وقتی ک فرزندشون خردساله کاری کنن خودش تجربه کنه

خوبه بد نیست ولی خوب تقریبا بچگی نکرده باز...

شب هایی بوده که آدم قلبش درد میگرفته... جوونه ها ولی قلبش درد میکنه!!!صبحش دو حالت داره...یا بیدار میشه یا....

یا خانوادش دارن میشورنش و روی شونشون حملش میکنن...

کلیت شب همینه یا مرگ یا زندگی...یا توی این جنگ برنده میشی و صبح رو میبینی یا نه صبح پیش خدایی...برای همین بوده میگفتن مرگ خبر نمیکنه و آدم از 1 ثانیه بعدش خبر نداره...چه بسا این متن به دستتون نرسه یا وقتی که رسید من دیگه نبودم...اما از امید خدا نباید ناامید شد چون اون از اون مشتی هاست که هیچ وقت تنهات نمیزاره مشتی ها تنهات نمیزارن ولی وقتی تنهات بزارن زمین میخوری

خدا یک مشتی ایه که تکه صبرش به حدی زیاده که نگو ولی اگر تنهات گذاشت؛تمام مشتی های زمونه هم جمع بشن دیگه نمیتونی درست بشی

خلاصه حواستون باشه قدر هم دیگه رو بدونین

دوستت دارم ها رو هیچ وقت توی دلتون نگه ندارین...غرور مال اوناییه که همش آویزون این و اونن...مرد اونیه که جای جاش غرورش رو بزاره کنار و پا پیش بزاره...لازم هم نیست حتما جنسیتش مردونه باشه...اون زنی که این کار رو بکنه بهش میگن شیر زن

پس نگران اینش نباشین اسمش چیه مهم اینه غرورش رو به جا کنار گذاشته....

شبتون بخیر

99/02/10

02:16


بی مقدمه:)

    نظر

به نام خدا

دوباره بی مقدمه...

بی مقدمه ها را دوست دارم میدانی؟!

شاید بگویند دیوانه ایم؛افسرده ایم یا درمانده ایم.

برایمان نباید مهم باشد چون ما ماییم و دیگران دیگران...

چرا میگویند این حرف ها را؟

ممکن است که غمی که در دل ماست در دل آنها نباشد یا غم آنها بزرگتر از ما باشد شاید هم تجربیات آنها این را میگوید که تفکرات ما افسرده یا دیوانه وار اند.مهم این است که تو بتوانی با قدرت هرچه تمام تر به آنها بفهمانی که چیزی نیستند در برابر رویاهایت.

چیزی ندارند برای گفتن و اظهار نظر در غم هایت

چاره ای ندارند جز یاوه گویی و چرند سازی برای تو چون حسودند و از قدیم گفته اند:

حسود هرگز نیاسود...

مراقب چشم زخم ها باش.

مهمانی میگیری و کسی که چشمش شور است حرفی میزند و دریغ از یک ماشاالله گفتن...

ماشاالله هم نه بزنم به تخته...

شخصی هم هست که اعتقادات خاص خودش را دارد حتی طوری است که به مقدسات تو یا اطرافیانت هم توهین میکند...

اما تو یاد داشته باش که به اعتقادات هیچکس توهین نکنی

شاید خوانندگان این متن هم بگویند پاک عقلش را از داده کسی که این را نوشته اما من میگویم:

من منم شخصی که مختص خودم با تفکرات خودم و نوع آفرینش خودم و روحی که پروردگارم درونم دمیده زندگی میکنم دلم سخت و سفت است غم هایم برایم تجربه است و کسی که با من خوب باشد میتواند از تجربیات هرچند کم من استفاده کند و با من مشورت خوب بگیرد. آن هم که خوب نیست به درک مهم آنهایی اند که کنارم هستند.

هرکس دلش غمی دارد و اندازه دلش متفاوت پس هرکه برای من حرفی بزند ارزشش برایم از سنگ کف خیابان هم کمتر است.خدا با من است پس غمی ندارم...

پایان


اگر یک وقتی اتفاق افتاد فقط...

به نام خدا

بنظرم متن ایندفعه رو باید بدون هیچ تعارفی با زبون خودمونی نوشت چون زبون رسمی و جلسه ای نه به نویسنده میاد نه به خواننده و به نظرم با زبون خودمونی حس بهتر منتقل میشه.

بحث های مختلفی ذهن انسان رو در بر میگیره وقتایی که تنهاست و فکر میکنه یا با اشخاصی صحبت میکنه یا یاد قدیماش میفته و... سوالاتی براش ایجاد میشه که ممکنه خیلی ها رو اذیت کنه.

موضوعی که ذهن من رو بخاطر بعضی دلایل درگیر کرد باعث شد این متن تو ذهنم به وجود بیاد.اصولا مرد و زن مکمل همدیگه ان و زن مرد رو از لحاظ عاطفی تامین میکنه و مرد هم زن رو از لحاظ امنیتی و قدرتی کاملش میکنه. 

این پروسه رو خود خدا آفریده پس میشه گفت که ما درونش دخیل نیستیم و یک قانون طبیعیه.اما از قدیم گفتن یک دست صدا نداره یعنی چی؟!یعنی اینکه اگر چندین مرد یا چندین زن دست به دست هم بدن میتونن دیگری رو شکستش بدن.

همیشه مردم میترسن که زن مورد تجاوز قرار بگیره اما هیچی بعید نیست که مرد هم مورد تجاوز قرار بگیره. توی داستان های قدیم هم مثال هاش هست که مردی به تله می افتاده و بعدش با درایت خودش رو نجات میداده و بهترین میشده اگر اشتباه نکنم مثل رجبعلی خیاط که خودش رو در چاه فاضلاب میندازه و از دست اون زن فرار میکنه و بعد خوشبوترین فرد دوره خودش میشه و دارای قدرت های ماورایی میشه.

توی دوره زمونه ما از این کارا بیشتر و راحت تر اتفاق می افته متاسفانه. از دختر خانم هایی که متاسفانه متاسفانه یا گولشون میزنن و زود گول میخورن بگیرین تا آقا پسر هایی که به طور ناخواسته به جایی برده میشن یا در محل کار یا جایی که برای یادگیری چیزی میرن مورد تجاوز قرار بگیرن. نه کسی میفهمه معمولا نه کسی میتونه کاری بگیره چون پاسخ اکثرا "به تو چه خونه خودمه؛ مال خودمه؛ دوست دارم؛ پولشو میدم؛ تو نمیخاد دایه دلسوز تر از مادر بشی و..." رو به بقیه میدن.

خلاصه حالا فرض کنین یک فرد معمولی(یک آقا) داره توی خیابون راه میره و بعد یک ماشین با چند تا زن یکدفعه وای میسته جلوش و میان میندازنش تو ماشین اونم از همه جا بیخبر بدبخت میبرنش توی یک خونه یا خرابه یا همونجایی که کار میکنن توی یک جای خلوت پسره لختش میکنن هم پولاشو میگیرن ازش هم ازش سو استفاده جنسی میکنن و هم تهدیدش میکنن اگر بری شکایت کنی میکشیمت و از این چرندیات و نمیدونن جرم خودشون بیشتر میشه.

مخلص کلام حالا بزنه و خدا کمک اون پسر بکنه و موقعیتش پیش بیاد و هم بشه تماس بگیره با کسی و هم بشه جایی که بردنش رو بفهمه. بنظرم اگر اون فرد متعهد(من به متاهل میگم متعهد چون یک عهد و پیمان واقعی تعهده نه تاهل یا اهل بودن) باشه بهتره زنگ بزنه همسرش تا چندین نفر از اعضای خانواده به همراه پلیس اگر شد بیان و نجاتش بدن.اگراون پسر مجرد باشه و هیچ نوع تعهدی(به قول امروزیا سینگل خالص) نداشته باشه بهتره به پدرش زنگ بزنه تا نجاتش بدن.حالا فرض کنید یکی که متعهده گیر بیفته یا نه فقط بحثش رو با همسرش در میون بزاره که "عزیزم اگر یک روزی همچین چیزی بشه چیکار میکنی؟"زن یکدفعه وا میره:( بهم میریزه اول میپرسه و نگاه میکنه ببینه سالمه یا نه بعدش درگیر میشه و کلی فکر و خیال ذهنش رو درگیر خودش میکنه. چرا؟!چون مرد خونش؛ مرد زندگیش؛ کسی که مثل یک کوه بهش تکیه داده؛ داره از چیزی میگه که امثال خودش میتونن کوهش رو نابود کنن. اونقدری بهم میریزه که همه فکر و ذکرش میشه اون مسئله و میگه: "باید هرطور شده یک راهی پیدا کنم که نتونه کسی بهش حتی به چشم بد نگاه کنه" (ناگفته نماند که غیرت زن و مرد نمیشناسه کسانی که سن بیشتری دارن بهتر متوجه میشن که اگر آقایون هم بخوان با یک خانم دست بدن همسرشون خیلی خیلی جدی وارد میشه و جلوی این کار رو میگیره)باز راه رو میخواد پیدا کنه میگه: "نکنه موفق نشم:( نکنه کاریش کردن روش نمیشه بهم بگه. نکنه اتفاقی افتاده نمیخواد بگه. و..."باز دوباره فرض کنید اون آقا یکبار دیگه هم همچین موضوعی رو در دوران کودکی داشته ولی به لطف خدا تونسته از زیر بار مسئله در بره و خودش رو نجات بده(منظور از کودکی سنین تازه به بلوغ رسیدن هست).خوب دیگه بدتر...خانم با خودش بیشتر فکر میکنه و میگه نکنه قبلا که اینطوری شده همچین چیزی بوده و حالا میخواد بگه و هزار فکر بد و بدتر که هی بیشتر بهم میریزش.اما بنظر من درسته که چندتا خانم باهم متحد شدن تا غرور و آبروی یک مرد رو له کنن اما؛ وقتی اتحاد واقعی بین کسایی که تعهد بستن "مرد و زنی که بهم علاقه دارن" محکم باشه هزاران زن یا هزاران مرد هم اگر باشن اونها موفق میشن که از اون مخمصه نجات پیدا کنن. اگر مخالفین باید بگم که اشتباهه کارتون. با اینکه نظرات مورد احترام اند ولی بنظر بنده اشتباهه.اصل ماجرا اینه که آقا وقتی زنگ زد خانم بلا فاصله با تمام سرعت اشخاصی که نزدیکتر و راحت تره رو خبر میکنه تا خودشو برسونه به مردش و نجاتش بده و اگر به خدا توکل داشته باشه قطعا موفقه.مطلب آخر:درسته که مرد همه جوره به زن کمک میکنه اما اینطوری اگر باشه تمام روابط یک طرفه بوده هست و خواهد بود.مرد هم هرچقدر قوی باشه به یک کمک دست نیاز داره تا از پشت خنجر نخوره بهش.الکی نیست که میگن مرد و زن مکمل همدیگه اند.انشاالله برای هیچکسی (به قول قدیمیا کافر نبینه برای مسلمونم نیاره خدا) این اتفاق نیفته اما اگر خدایی نکرده افتاد با حفظ خونسردی فقط متحد بمونن اونایی که متعهدن یا اونایی که با پدرشون و دیگران هماهنگ کردن. این کلید موفقیته. خانم ها آقایون هرچقدر بیشتر نگران بشین و بترسین؛ بیشتر به سرتون میاد. پس نترسین و محکم با مشکلات و ترس هاتون روبرو بشید.با آرزوی موفقیت خدانگهدار.


برف یک عاشقانه سرد:)

""بسم الله الرحمن الرحیم""
در داستان های قدیم ایران باستان از زمستان به آمدن ننه سرما و آوردن برف های پنبه ای اش آورده اند.
بارش برف این روز ها که زمستان است و بهمن ماه و چله بزرگ که برای بچه ها و پدر و مادرها و زوج ها خیلی لذت بخش است.
نگاهی که به بارش برف می اندازیم میبینیم اول از خیس کردن زمین شروع میکند یعنی اول برای آمدن به روی زمین جایگاهی که به اون تعلق دارد را ذره ذره گرم و نرم میکند. بعد کمی صبر میکند و در همان لحظه های خیس شدن میگذارد جا بیفتد آنجایی که برای خود آماده کرده است اصطلاحا مانند غذایی که برای خوش طعم و خوش عطر بودنش میگذاریم مدتی روی گاز با شعله کم بپزد و لعاب بیندازد. وقتی که سردتر شد زمین و خواست برف رویش ننشیند، برف شروع میکند به بغل کردن زمین و مینشیند سرجایی که آماده کرده.اتصالی نیمه محکم با زمین میزند و صبر میکند تا کامل تمام اعضایش به زمین برسند. بعد که اجزایش به زمین رسیدند با همکاری ابرها و باد و آسمان صاف با یک سردی استخوان سوز گرمای محبتش را به زمین نشان میدهد و اتصالی بسیار محکم از یخ با زمین میزند. حال دیگر این دو برای مدتی که زنده اند(زندگی زمین هر بار تازه میشود یعنی هر ماه یا هرفصل زندگی ای جدید و پس از هر اتفاقی میمیرد و دوباره زمینی متولد میشود.)باهم هستند و از یکدیگر جدا نمیشوند. انسان ها با راه رفتن روی برف هایی که در اصل زمینش متعلق به برف هاست اما آنها آن زمین را متصرف شده اند، فشارهای سنگینی به برف و زمین وارد میکنند. اوایل کمی درد میکشند اما روز بعد که می آیی و نگاهی به ردپای انسان می اندازی میبینی اتصال بین برف و زمین تبدیل به یخی صاف و صیغلی یا ناهموار و متراکم شده است. هرکسی از روی آن بی احتیاط رد بشود و بخواهد فشار بیشتری به یخ و زمین بیاورد زمین میخورد یا اینکه پاهایش پیچ میخورد و درد میگیرد. قدری صبر میکنیم؛چتد روز بعد میبینیم هرچه بیشتر به یخ و زمین فشار می آوریم آنها پر شورتر سفت و متراکم یا صیغلی میشوند.چه از این بهتر؟!
اما عمر آنها کفاف نمیدهد و میدانند هردو فانی اند و باید بروند. با این حال ناامید نیستند و چنان کار میکنند که گویی همین حالا میخواهند بروند و چنان باهم صمیمی اند که گمان میکنی سالهای سال باهم خواهند بود.
خورشید با لطافت آنها را پیر میکند طوری که یخ برای بقای زمینش آب میشود و آب میشود. بعضی اوقات آفتاب با بیرحمی و تابش مستقیم آنقدر سریع برف را آب میکند که وقتی روی یخ راه میروند صدای خورد شدن یخ هایی که آنقدر محکم بودند را،میتوان با بلندی هرچه تمام تر شنید.
کم کم با کوچک تر شدن یخ و برف ها زمین هم آثار پیری خود را با خشک شدنش به برف نشان میدهد و میگوید: بدون تو من هم دوام نمی آورم.
این قضیه آنقدر رخ میدهد که ما تشییع جنازه آنها را با بخار شدن آب ها و ترک برداشتن قسمت هایی از سنگ یا آسفالت یا گِل شدن خاک میبینیم. تشییع با شکوهی است همه چیز دست به دست هم میدهد تا با شکوه هرچه تمام تر برگزار شود.
و برف و زمین همزمان باهم میمیرند....
خدا میداند در آن دنیا چه لذتی با یکدیگر میبرند و چه تحسینی میشوند توسط دیگران و به عشق آنها افتخار میشود!!!
به راستی که برف زیباست و برای همین است که کودکان و نوجوانان و حتی جوانان و بزرگسالان از بارش آن لذت میبرند و ذوق میکنند و به شادی و برف بازی میپردازند. پس هر موقع که برف می آید بهتر آن است که با دیگران که شادند ماهم به شادی بپردازیم و در دل خود از خدایمان سپاسگزاری کنیم.
.
.
زندگی برف و زمین مانند یک زندگی عاشقانه و پر محبت و واقعی است.
اول برف جایش را گرم و نرم میکند زمین هم با محبت او را می پذیرد یعنی اول مرد و زن یکدیگر را میبینند و برای آشنایی باهم هم صحبت میشوند. بعد با کمک آسمان و ابر و باد برف زمین را محکم در آغوش میگیرد بدان معنا که با کمک گرفتن از تجربه دیگران افراد تلاش میکنند وابستگی و عشق به یکدیگر را به درستی مورد آزمون قرار دهند و یک رابطه عاشقانه واقعی را آغاز کنند. بعد از مدتی انسان از روی آنها رد میشود یعنی بعد از چندین ماه مشکلات به سراغ آنها می اید تا آنها را آزمایش کند و ببیند چقدر متحد اند و دوام می آورند چون اگر دقت کنید بعضی اوقات برف به کف کفش ها میچسبد و به گوشه ای پرتاب میشود و این مصداقی از، از هم گسستگی زندگی عاشقانه است که ناخواسته و با توجه به حرف دیگران اینگونه میشود.
پس از گذشت از این مرحله و گذشت یک روز و سر زدن به محلی که رد پای انسان رویش گذاشته شده میبینیم برف تبدیل به یخ شده و یا متراکم یا صاف و صیغلی است اینگونه از آن برداشت میشود که آنها یا علاوه بر ضربه های لفظی ای که از مردم خورده اند ضربه فیزیکی هم خورده و متراکم شده و اثراتش قابل مشاهده است یا صاف صیغلی اما سفت اند که اگر کسی بی احتیاط بخواهد دوباره ضربه ای مانند قبل به آنها بزند ایندفعه آنها هستند که فرد را زمین میزنند و استحکام خود را در برابر مشکلات به او نشان میدهند.
مدتی بعد خورشید می آید و رابطه محکم بین آنها را کم کم و به تدریج گسسته میکند برای یکی سوزان و برای دیگری با لطافت و زیبایی تعبیری که از آن میشود این است؛ تا فرزند آنها به دنیا می آید اول با کلی خوشحالی و ذوق بیشتر به هم عشق می ورزند اما پس از مدتی احساس پیری کرده و فرزندشان بخاطر خرج هایی که دارد تا حدودی آنها را تحت فشار می گذارد و خورشید میتواند تا چندین فرزند باشد اما، خورشید سوزان فرزندان ناخلفی هستند که پدر و مادر را بسیار عذاب میدهند و ممکن است کاری کنند پدر و مادر آرزوی مرگ خویش را بکنند و دسته دیگر فرزندان خلف و خوب هستند که باعث افتخار پدر و مادرند و با کارهایشان باعث میشوند که پدر و مادر با تمام لذت در کنار یکدیگر و با حضور فرزندشان پیر شوند.
با کمی آب شدن برف زمین هم با ترک برداشتن قسمت هایی میگوید: ((بدون تو نمیتوانم.)) یعنی وقتی که کمی یکی از زوج ها در پیری کسالت پیدا میکند و مریض میشود دیگری هم مریض شده یا غمگین میشود و با غم خود میفهماند که بدون دیگیری نمیتواند زندگی کند.
در آخر هم همه برف آب میشود و مراسم تشییع با شکوهی برگزار میشود و زمین هم ترک بر میدارد کامل(در همان قسمت که با برف شریک بوده) و او هم میمیرد. برداشتی که میشود این است که یکی از دو عاشق میمیرد و فرزندان با تمام تلاش سعی میکنند مراسم با شکوهی برپا کنند و تلاش همگان یعنی میزان محبتی که دیگران از آن کسی که مرده دیده اند و به پاس زحماتش و احترام به او در مراسم عزاداریش شرکت کرده اند. پس از مدتی دوام آوردن عاشقی که تنها مانده، او هم دوام نمی آورد و به پیش معشوقش می شتابد.از این رو هر دو به جهان دیگر میروند و دیگران آنها را به خاطر عشقی که داشته اند و دارند تحسین میکنند و از عشق آنها و دیدن عشق ورزیدنشان لذت می برند.
به راستی که عشق معجزه است و معجزه ها میکند.
به قول دوستمان:
عشق اگر دارد سرنوشت                 گویمش باشد وفادار و زیبا سرشت
یک سرش باشد هوای لاله زار                 آن سرش باشد دوای هر کارِ زار
ای دریغا از هرچه بوده ناخلف                     لااقل بهتر بماند آنکه بوده در هدف
به چه خوب این یکی فرزند خلف       آسمانش آبی و یادش گرامی باد؛ در لحظه کف!
امیدوارم از این وبلاگ لذت برده باشید.
متشکرم از وقتی که برای مطالعه آن گذاشتید.
خدانگهدار
چهارم بهمن ماه 1398


تحلیل آهنگ شب

بسم الله الرحمن الرحیم
تحلیلی کوتاه بر آهنگ زیبای شب
ما به صورت بیت به بیت یا قطعه به قطعه ای که خواننده خوانده این شعر را به زبان ساده و خودمانی تحلیل میکنیم.
متن آهنگ اول می آید و پس از آن در زیرش معنی آن.(در جاهایی استثنائاً این قاعده رعایت نشده است)
شرح:
سفر،نمیروم دگر تو را
ندارم آنقدر ز ما
فقط رهی است
که مانده پشت سر ببر
مرا ز خاطرت نرفت اگر
ای از من بی خبر
"دیگر به جایی نمیروم چون تو را ندارم چون از ما فقط آنقدر راه مانده در پشت سرمان که تو هم مرا از یادت نبردی با اینکه ممکن بود از من بی خبر باشی"
شب چرا میکشد مرا
"چرا اینقدر شب کشنده و دردناک برایم میگذرد"
تو نشسته ای کجای ماجرا
"تو در بین این همه ماجرای شب چکار میکنی که قصد کشتنم را کرده ای"
من چنان گریه میکنم
که خدا بغل کند مگر مرا
"من فقط با گریه کردن میتوانم شب را صبح کنم و میدانم در بین این گریه ها خداست که مرا بغل میکند تا با آرامش شب را صبح کنم"
عمر همه لحظه وداع است
"تمام دوره زندگانی ما لحظه وداع برای رفتن است"
و صدای پایت آخرین صداست
"ولی صدای پای تو که در حال رفتن هستی(خواهی بود) آخرین صدایی خواهد بود که من میشنوم(خواهم شنید)."
ای گریه های بعد از این
خاطرم نمانده شهر من کجاست
"ای گریه های من!!آنقدر از چشمان من جاری شده اید که پس از این دیگر نخواهم دانست شهر من در کجا قرار دارد(آنقدر در خانه مانده ام و با کسی ملاقات نکرده ام که دیگر شهرم را نمیشناسم)"
.
.
صبح رفتن است،این تن من است
هجرتت مرده بر شانه بردن است
"هنگامه رفتن است و این تن درمانده من است هجرت(رفتن) تو همانند اشخاصی است که تن مرده مرا بر شانه خود حمل میکند"
این یقین،مثل مرگ با تو روشن است
"این حقیقت همانند حقیقت مرگ و زندگی برای تو روشن و دلیل منطقی ای است"
شب...
.
..
...
از این شعر برداشتی که داشته ام این است که:
چون کاملا واضح است این شعر عاشقانه است میتوان فهمید که هنگام ترک کردن و رفتن و جداشدن دو عاشق از یکدیگر کاملا شکستگی در آنها حس میشود.
گرچه بیشتر عشق های امروزی یک طرفه است و فقط یکی از طرفین دچار شکستگی میشوند اما با فرض اینکه عشقی کمیاب و جالب یافت میشود میتوان فهمید جدایی آنها از یکدیگر روح آنها را اول میکشد و از بین میبرد و به تدریج جسم آنها را از بین میبرد گرچه بیشتر آنها بخاطر فشار بسیار بالایی که به روح آنها آمده و فکرشان درگیر است خودکشی را به ماندن و عذاب کشیدن ترجیح میدهند.
امید است در کشورمان دیگر چنین اتفاقی را گزارش نکنند و تمام عشق های واقعی به یکدیگر برسند.
از مطالعه این وبلاگ بسیار سپاسگزارم آهنگی که در مورد آن نوشتیم در بخش پخش آنلاین وبلاگ موجود است و خواننده آن آرمان گرشاسبی از گروه چارتار است.
امیدوارم از این وب لذت برده باشید.
به امید دیدار?


دل است دیگر:)

ای دل
جانی بگیری و بدانی جانم در دست اوست ک او را خدا برایم فرستاده
کجا یاران رفته بازگردند؟!
هان؟مگر آنکه مهربانی اش زبان زد بود و رفت بازگشت؟
ای خدا امتحانم کرده ای سخت هم کرده ای ابراهیم هم اینگونه امتحان نشد
مگر کم چیزی است؟
شکرت را بگویم که دستم را گرفتی تا امتحانت را رد کنم
به آن عزتت قسم به قرآنت قسم خورده بودم که انجامش میدهم و میدانی انجامش میدادم...

فکرش هم مرا بهم ریخت...نگاه های ملتمسانه مادرم را که دیدم خودم بر خودم فحشی دادم و گفتم لعنت بر تو خاک بر زبانت چرا گفتی اعصابت خورد است؟:"(...دعایی که در چشمان مظلومانه خواهرم بود...کامل معلوم بود فهمیده اند خبری است...تعریق در زمستان آخر؟!صورت سرخ و دستان داغ؟!تب هم که بکنی حالیت نمیشود داغی اما ایندفعه...!چه بگویم...گذشت دیگرشکرت ک جفتمان را نجات دادم./
گذشت و گذشت...هنوز هم شوکه بودم...چرا آخر؟درست است ما عجولیم اما حق بده که پدرم داشت در می آمدپدر گفتم...شانسم گرفت ک در خانه نبود...وگرنه معلوم نبود چه میکرد برایم...میدانستم ببیند حالم را بزور میبردم دوچرخه سواری یا ماشین را میداد و میگفت: برو پسرم هرگونه که دلت خنک میشود برو...فقط برو تا خالی شوی...برو تا ببینم این تب تو قطع شده...برو اگرهم اتفاقی افتاد باهم برایمان اتفاق می افتد ...گور بابای ماشین و دوچرخه فقط حالت بهتر شود...نمی آیی اشکال ندارد بیا برویم راه برو...نمیگویی اشکال ندارد برو کمی اشک بریزاصلا برو حرم...می آیی برویم؟..آخر این عجله چه میکند؟چه حرفی بود که ما را اینگونه کرد؟زودتر برهان مارا از این الم شنگه...(پارت2)
آهی کشیدی و پیرم را سوزاندی صلاحم را میخواستی اما چگونه بود این صلاح خواستنت؟به قیمت جانت؟که قبل از تو عزرائیل بیاید سراغ خودم؟عجیب استتو از چه میترسیدی؟از اینکه خورد شدنم را ببینی؟شیشه عمرم دست توست...تا آنرا نشکنی نمیتوانی خورد شدن واقعی ام را ببینی...در دستانت کمی این شیشه لغزید اینگونه شدم...حالا ببین اگر بیفتد و بشکند چه میشود...الهی نیاورد برای هیچکس حتی کافرش...دیدی چگونه شکستم؟

از پشت این قاب مستطیلی فقط کمی کلمات و شکلک ها تراوش میکند اما آن روز شانه هایم خود به خود میلرزید...مانند چانه کودکی مظلوم که ناگهان میزند زیر گریه..

شنیده ای میگویند با حال غمگین سر به بالین بگذاری سر سپید میکنی؟من با تمام این احوالات به خاطر تو هم که شده بود این غم را چند لحظه فقط چند لحظه دور کردم و درازی کشیدم اما خواب؟!نه؛نه خواب محال بود؛هرچه کردم خواب نیامد به چشمانم؛هنوز هم نمی آید.بزور میبندم چشمان را مگر اینکه خوابش ببرد و به امید حال بهتر تو بیدار شود..(پارت سه)

هیییییییی وایییی

تنفس در آن روز مانند کشیدن سمی ترین گاز جهان به سینه بود تا در لحظه فاتحه ریه ها را بخواند به قدری شوکه بودم که حتی به خودم هم اعتماد نداشتم.میترسیدم پا به چهار چوب در اصلی بگذارم و پاهایم دست خودم نباشد و 20 پله مرا با ضربه به سرم بدرقه کنند:) (پارت چهار)

اشک هم که میدانی نمی آید:(

به تو گفتم گله کن...نگفتم؟چرا نکردی و سر خود تصمیم گرفتی؟آخر این رسمش بود نامرد؟درست است نامهربانی زیاد به تو کردم اما اینقدر هم بد نبودم باورکن....

جمع کردی جمع کردی جمع کردی تا یکدفعه پیرم را بسوزانی و مادرم را به عزایم بنشانی بعد هم خودت برایم غصه بخوری؟آخر مگر میتوانم به جایت زندگی کنم؟آخر بعد از تو مگر میشود با دیگری بود؟آخر نامرد دلت می آید تنهایم بگذاری و با وعده دادن اینکه روحت در کنارم است مرا تسکین دهی و بگویی آنگونه همیشه باهم هستیم:"(؟

با وعده دادن اینکه می آیی به خوابم و باهم صحبت میکنیم من آرام میشدم یا دیگر به من نمیگفتند دیوانه شده؟

به قول خواننده:

بد کردی با دلم...چیزی نمونده توی دلم...هرچی دیدم خندیدم و هی به روت نیاوردم ک نگی وسواسه:(:)

خلاصه بگویم عزیز من دوستت دارم:)

گذشت و رفت حرف اول و آخر این است که من بدون تو دوام نمی آورم ای آرام جان پس بمان.